
تسی کوچولو!
روی چمن ها دراز می کشد
به آسمانی که پر از ستاره است خیره می شود
احساس می کند روحش دارد از بدنش جدا می شود!
انگار که می خواهد پرواز کند...
به آسمان.
تس!
دیگر تسی کوچولو نیست...
حالا که همه چیز برایش بیهوده است.
حالا که خونِ از دست دادنِ باکرگی اش را با خونِ متجاوز شسته است.
حالا که خونِ خودش هم باید ریخته شود چون خونِ نجیب زاده ای را ریخته است.
حالا که زمان و روزگاران برایش بی معنا شده است و می خواهد که بخوابد.
حالا که به زمان می اندیشد.
به پشتِ خانواده ی نجیب و اصیل می اندیشد.
حالا که پشتِ نجابت و اصالت را هم خالی می بیند‚
در شبِ آخرِ زندگی
در کنار ِ محبوبش.
به آسمان نگاه می کند
اما اما...
اما ستاره ای هم در کار نیست...
تس دیگر بزرگ شده است
تس باید برود و بمیرد با همه رنج هایش.
از آسمانِ طنابِ دار آویزان شده است.
تس باید برود
صبح دوباره اما خورشید به در می آید.
آه تس!
کاش از ابتدا می دانستی
که از آسمان
طنابِ دار آویزان شده است.
برداشت آزادِ من از TESS ساخته ی رومن پولانسکیِ بزرگ!

فیلم با نشان دادنِ اجرای یک موسیقی و سپس امواج دریا که به صخره برخورد می کنند، آغاز می شود. کم کم وارد ِ خانه ای می شویم که در درونِ آن زنی به نام ِ پولینا به انتظار ِ همسرش که یک وکیل مدافع است، نشسته است. در همین لحظات پولینا از خبرِ رادیو می شنود که همسرش از طرف رئیس جمهور به ریاست کمیته ای که قرار است به وضعیت جنایت کارانِ رژیم سابق رسیدگی کند انتخاب می شود. از طرفی پولینا در دیکتاتوری سابق ِ حاکم بر آن کشور، زندانی سیاسی بوده و تحت بدترین شکنجه ها نیز قرار گرفته...
پولینا به خاطر قبول کردن این پست از جانبِ همسرش، از او دلگیر می شود. لحظاتی بعد همسرش که با پنچر شدنِ ماشینش در راه مانده بود، با کمک مردی به خانه می آید. بعد از چند ساعت، پولینا، همسرش و آن مرد کاملن با یکدیگر برخورد پیدا می کنند، چرا که پولینا به دلایلی، از جمله پیدا کردن کاست ِ موسیقی مرگ و دوشیزه در ماشین آن مرد، یقین دارد که او همان دکتر میراندا، شکنجه گر ِ خودش است! شکنجه گری که با نوای موسیقی ِ "مرگ و دختر ِ باکره" به دردناک ترین و عجیب ترین شکلِ ممکن به پولینا تجاوز کرده بود. پولینا، که حال فرصت را مهیا می بیند، تصمیم می گیرد که سخت ترین انتقامِ ممکن را از او بگیرد!
دکتر میراندا
در طول فیلم او جملاتی کوتاه از قولِ نیچه می گوید! اما او گاهی نمی داند جمله ای که می خواهد بگوید از فروید است یا نیچه! و البته با توجه به ادامه ی فیلم و عیان شدن ِ شکنجه گر بودنِ دکتر میراندا، شاید بشود این طور گفت که پولانسکی، کارگردانِ فیلم، می خواهد دکتر میراندا را به عنوان کاراکتری که دچارِ برداشت ِ سطحی، منحرف و مبتذل، از اراده معطوف به قدرت ِ نیچه است، به ما نشان دهد.
همسرِ پولینا
انقلابیِ استحاله شده ای که حال از قانون و دموکراسی می گوید! و به قیمت ِ اصلاحِ نسبی، حاضر به فراموش کردنِ آرمان های جوانی اش شده است.
او در بسیاری از سکانس ها خنثی است! نه می تواند جلوی خشونت ِ زنش را بگیرد و نه می تواند از دکتر میراندا متنفر باشد. در انتهای فیلم نیز با همه ی خشم و احساس ِ انتقامی که نسبت به دکتر میراندا داشت، نمی تواند او را بکشد!
داستانِ او اثبات کننده ی این نکته است که آدم ها تغییر می کنند. و البته در موردِ او باید گفت که ؛ آدم ها تباه می شوند.
پولینا
زنی که سختی و شکنجه ی بسیاری را تحمل کرده و حال نه می تواند تصاویرِ شکنجه شدنش را از خاطر ببرد و نه می خواهد کمی از آرمان هایش و خودش کوتاه بیاید. به همین خاطر است که از دست ِ همسرش که راضی به همکاری شده است، گله دارد. شاید بیننده او را روان پریش و بیمار دریابد، اما به نظرم او سالم ترین روان را در بین ِ این سه نفر دارد!
او زنی است که نه می خواهد، و نه می تواند خشونت و جفایی که در حقش شده است را فراموش کند. او خشمگین است و لبریز از خشونت.
فیلم با اجرای یک موسیقی به پایان می رود.
پی نوشت؛
دوشیزه و مرگ، ساخته ی کارگردانِ مشهورِ سینما، رومن پولانسکی، فیلمی توصیه شدنی است! تماشایش را از دست ندهید.
داستان ِ این فیلم ما را به عمق ِ خواست ها و پلشتی های روان ِ آدمی می برد. ما در این فیلم با آدم هایی روبرو هستیم که هر کدام در یک مقطع زمانی، شرایط طوری برایشان مهیا گشته که نهانی ترین خواست های درونی شان هم امکانِ به فعلیت رسیدن بیابد. و آری! انسان در چنین لحظاتی است که موجود مخوفی خواهد شد... و گاه دوست داشتنی تر!

وقتی که زندگی کسالت بار می شود.
وقتی که مرگ هم هیجانی همراهش نباشد...
آن وقت,
تو شروع به تظاهر می کنی.
تا شاید...
تو تظاهر می کنی
همه تظاهر می کنند
تا کلک بزنند به خودشان, به همه...
این گشت زندگی. و مشکلی نماند جز زندگی.
و چاقویی شاید سرگرممان کند!
برداشتِ آزادِ من از Knife in the Water ساخته ی Roman Polanski
خلاصه داستان:
زوجی که سوار ماشین در حال حرکت به سمت دریا بودند, بعد از اینکه چیزی نمانده بود تا با جوانی که در سر راهشان قرار گرفته بود تصادف کنند, او را دعوت می کنند تا همراهشان به سفر دریایی بیاید.

((اون مردی که گفت من ترجیح می دم خوش شانس باشم تا خوب‚ عمق ِ زندگی رو دیده بود. افراد از اینکه با شرایطی روبرو بشن که شانس تاثیر زیادی در زندگی داره واهمه دارن. فکر ِ اینکه خیلی چیزا از کنترل آدم خارجه وحشتناکه. در یک مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد می کنه و در یک آن ممکنه عقب بره یا جلو. با یک مقدار شانس می ره جلو و برنده می شی و یا شاید نره و بازنده می شی .))
Match point(امتیاز نهایی) ساخته ی وودی آلن‚ با این مونولوگ که کریس هیلتون‚ شخصیت اول فیلم‚ بیان می کند آغاز می شود.
فیلم درباره ی یک تنیسور ِ حرفه ای ِ تازه بازنشسته شده است که بعد از کنار گذاشتن تنیس حرفه ای در کلوبی به استخدام در می آید و به آموزش ِ تنیس می پردازد. دوستی ِ تازه ایجاد شده ی او در کلوب با شاگرد ِ پولدارش با نام تام‚ موجب آشنایی او با خانواده ی تام و همین طور نامزد ِ تام می شود ! کریس بعد از لطف های خانواده ی تام به خود‚ به خانواده ی آنها نزدیک و نزدیک تر می شود و تا جایی که با خواهر ِ تام ازدواج می کند. از طرفی او از اولین برخورد اسیر ِ زیبایی نولا‚ نامزد ِ تام هم شده است! زن ِ زیبایی که بعد از مدتی رابطه اش با تام به هم می خورد و شرایط به صورت تصادفی برای خیانت ِ کریس به همسرش (که حال از سر ِ حمایت او و پدرش به جایگاه ِ شغلی و مالی خوبی رسیده بود) مهیا می شود. ارتباط ِ مکرر کریس و نولا آغاز می شود و بچه ای تصادفی حاصل ِ این ارتباطات است. بچه ای که ذهن ِ محاسبه گر ِ کریس را در موقعیت تردید درباره ی انتخاب عشقش (نولا) و یا موقعیت مناسبش (همسر ‚ شغل و ...) قرار می دهد. و او پس از طی مراحلی تصمیم می گیرد که نولای ِ زیبا را به قتل برساند تا بتواند به دور از ترس رسوا شدن ِ خیانت و احتمالن از دست دادن ِ موقعیت ِ خویش‚ به زندگی اش ادامه دهد. در سکانس های ابتدایی می بینیم که کریس داستایوسکی می خواند ! یکی از کتابهایی که در دستان ِ او جلب توجه می کرد‚ جنایات و مکافات‚ اثر داستایوسکی بود. در رمان جنایت و مکافات‚ راسکلنیکف‚ قهرمان ِ داستان‚ دست به قتل ِ کم اهمیت پیرزنی می زند تا خود را از موضوعاتی دیگر که ذهنش را مشغول کرده بود‚ نظیر ِ چگونگی عذاب وجدان در انسان های بزرگ و غیر معمولی و ... رهایی بخشد. و در این جا نیز کریس برای منحرف کردن ِ ذهن ِ پلیس از قتل نولا توسط خودش‚ ابتدا اقدام به قتل پیرزنی که در همسایگی نولا زندگی می کرد می کند و کمی از طلا و جواهرات او را می دزدد تا قضیه طور دیگری نمود داشته باشد. کریس بعد از احضار شدن توسط پلیس در مورد ِ قتل‚ جواهرات را داخل رودخانه پرت می کند اما وقتی انگشتر (که آخرین قطعه از جواهرات بود) را پرتاب می کند‚ انگشتر به حفاظ کنار پل برخورد می کند و مانند توپ تنیسی که به تور برخورد کرده باشد در یک آن به عقب بر می گردد و وارد رودخانه نمی شود !
انگشتری که معتاد سابقه داری آن را پیدا می کند و برمی دارد و از سر تصادف دستگیر هم می شود ! و بعد از اینکه پلیس اسم و نشانی کامل مقتول را روی انگشتر می بیند‚ اتهام قتل به طور کامل از کریس هیلتون دور می شود !
انگشتری‚ توپ ِ شانس ِ کریس بود !

Match point فیلمی است درباره ی بخت ! در جای جای ِ داستان ِ فیلم ما با اتفاقات ِ ممکن الوقوعی مواجهیم که در صورت اتفاق افتادن روند ِ داستان به طور کلی عوض خواهد شد و یا در صورت اتفاق نیفتادن داستان روند برعکسی در پیش خواهد گرفت !
وودی آلن فیلمساز ِ بدبینی است ! در واقع او یک نابغه ی بدبین است ! و در این فیلمش نیز زندگی را به طور کامل و بیرحمانه با بخت مواجه می کند و در انتها نیز پشت ِ آن چه که زمین می خورد زندگی است و بخت پیروز ِ مطلق این نزاع است. همان طور که در یکی از دیالوگ های فیلم کریس هیلتون می گوید : ((اگه هدفی نباشه نقشه ای هم نیست))
به زعم ِ خودم برای تکمیل کردن این حرف باید گفت : زندگی را هدفی نیست اما اگر ما هدفی نسازیم یک سره میدان را برای یکه تازی ِ بخت خالی خواهیم کرد ! در غیر این صورت واقعیت این است که حتی اگر همچون ماکیاولی نیمی از موفقیت های دنیا را بر اساس بخت بدانیم و نیم دیگر را از فضایل ِ دیگر (من تصور می کنم که ممکن است بخت و اقبال در نصف ِ اعمال ِ ما موثر است و نصف دیگر را‚ حتی کمتر از نصف را‚ به ما واگذار کرده اند. *شهریار ِ ماکیاولی )‚ وقتی با خودمان روراست باشیم خواهیم دید که کسب فضیلت ها نیز از سر بخت است و حتی آن چه ما اراده می گوییمش ! و حتی اگر در مقابل بختی که به تشبیه ماکیاولی به زنی جوان می ماند و برای تسلیم کردنش باید خشونت به خرج دهیم و خشونت به خرج دهیم هم ... بخت ما را تسلیم خواهد کرد اگر مقصد و هدفی نباشد و یا آن را نسازیم.
آری ! جمله ی کلیدی فیلم همین جاست : اگر هدفی نباشد‚ نقشه ای هم نیست ...
پی نوشت :
چگونگی پاک شدن اتهام قتل از کریس و رهایی ِ او از مجازات من را کاملن یاد داستان ِ آزاد شدن ِ از سر تصادف ِ زندانی ِ داستان ِ دیوار‚ نوشته ی ژان پل سارتر‚ می اندازد. او و کریس این چنین آزاد می شوند اما راسکلنیکف ِ داستایوسکی آن گونه مکافات ِ عمل پس می دهد ...

پانزده سال قبل از حمله ی ناپلئون بناپارت به اسپانیا داستان ِ فیلم ِ ارواح ِ گویا آغاز می شود. قصه بر مبنای سالهایی از زندگی ِ نقاش ِ معروف ِ اسپانیایی که در قرون ِ هجده و نوزده میلادی می زیست بنا شده است. فرانسیسکو گویا !
اما به شخصه مایلم گردن آویز ِ قهرمان ِ داستان را بر گردن ِ کشیش لورنزو (که در ادامه ی داستان یکی از سرداران ِ سپاه ِ ناپلئون در حمله به اسپانیا شد) بیندازم ! و همین طور مدال ِ هنر ِ بازیگری را به _خاویر باردم_ می دهم که نقش ِ پیچیده ی لورنزو را به زیبایی ٍ تمام چنان جانی داد که بیننده ای چون من را حیران ِ آفرینش ِ خود کند ! یک نقش آفرینی ِ کامل .
انجمن ِ تفتیش عقاید
داستان از آنجا آغاز می شود که می بینیم نقاشی های کنایه آمیز فرانسیکو گویا نهاد ِ کلیسا را به زعم ِ صاحبانش به خطر انداخته است و کشیش های اعظم در شوری تصمیمی بنیادگرانه می گیرند و از لحاظ ِ نظری به قرون ِ وسطی برمی گردند تا دوباره با ابزار ِ ظلم و جور خداترسی را به جان ِ مردم ِ اسپانیا بیندازند. انجمن ِ تفتیش ِ عقاید راه اندازی می شود و کشیش لورنزو مسئولیت ِ رهبری این انجمن را بر عهده می گیرد.
فرانسیکو گویا کیست ؟
نقاش ِ چیره دستی که هم پرتره ی ملکه را می کشد و هم پرتره ی کشیش لورنزو را ! و هم نقاشی دختر ِ زیبا و جوانی به نام اینِس(با بازی ِ ناتالی پورتمن) را ! گویا در یک کلام جمع ِ اضدا به نظر می رسد ! یا اگر راحت تر بخواهیم بگوییم : او در هر زمانی تقریبن یک هنرمند حکومتی محسوب می شود!
انجمن ِ تفتیش عقاید برای ترس آفرینی در جامعه اقدام به دستگیری و شکنجه و البته اعتراف گیری از عده ای مردم می کند. یکی از آن مردمان همان دختر ِ جوانی است که مدل ِ گویا نیز شده بود. دختری به نام ِ اینِس.
بعد از دستگیری ِ اینس ‚ با پادرمیانی فرانسیسکو گویا ‚ لورنزو به دیدار خانواده ی دختر می رود تا خبری از اینِس برای خانواده ی نگرانش ببرد. بر سر میزِ غذا لورنزو به پدر ِ اینس می گوید که دخترت اعتراف کرده است که آیین و مناسک دین ِ یهود را انجام داده است و از مسیح برگشته ‚ و بعد از مخالفت ِ پدر ِ اینس و گویا با این حرف ‚ پدر ِ اینس به لورنزو گفت : شما از او به زور اعتراف گرفته اید و هر آدمی تحت ِ شکنجه به هر چیزی اعتراف می کند ... و سپس لورنزو به پدر ِ اینس می گوید : اگر کسی با حقیقت باشد خداوند به او قدرت ِ مقاومت خواهد داد.
این حرف ِ لورنزو ‚ که خود نیز در زندان با اینس ملاقات کرده و شیفته ی زیباییش شده بود و به هم آغوشی با او پرداخته بود! ‚ به شدت پدر ِ اینس را عصبانی می کند و کاری می کند که در همان خانه به زور ِ شکنجه و برای اثبات ِ نادرستی ِ استدلال ِ لورنزو از او اعتراف بگیرند. به این صورت که زیر برگه ای که نوشته شده : _من حرام زاده ای هستم که از وصلت یک میمون و یک شامپانزه به وجود آمده ام _‚ امضا کند. امضایی که برای کشیش لورنزو بسیار گران تمام می شود و او پس از این امضای تحقیر آمیز چاره ای جز فرار نمی یابد ...
پانزده سال می گذرد. فرانسیکو گویا کر شده است. لورنزو یکی از نزدیکان ِ برادر ِ ناپلئون شده است و ناپلئون بعد از فتح ِ فرانسه با شعار برابری و آزادی به اسپانیا حمله می کند و بعد از فتح ‚ برادرش را حاکم ِ اسپانیا می کند.
ورق برگشته است ! زندانیان ِ انجمن تفتیش عقاید آزاد می شوند. اینِس که همه ی خانواده اش در جنگ مرده اند به دیدار فرانسیسکو گویا می رود و از او بچه ی خود و لورنزو را طلب می کند ! گویا به دیدار ِ لورنزو می رود و از او خواهش می کند که به خواسته ی اینس رسیدگی کند. لورنزو که حال به گفته ی خودش روسو و ولتر مطالعه کرده است و متمدن شده و به آنها اعتقاد پیدا کرده و شعار آزادی انسان و برابری سر می دهد در ظاهر به گویا قول می دهد که از اینس مراقبت کند اما ...
دختر ِ اینس و لورنزو(آلیسیا ‚ با بازی ِ ناتالی پورتمن) اما حال فاحشه شده است. لورنزو برای حفظ آبرو و اعتبار ِ خود می خواهد او را به زور به آمریکا مهاجرت بدهد اما گویا مخالفت می کند. لورنزو این گونه استدلال می کند که مادر ِ دختر از این که ببیند دخترش فاحشه شده است دچار ِ رنج ِ افزونی می شود و در ادامه می گوید : کل اسپانیا فاحشه خانه ی بزرگی شده است !
این حرف سبب ِ درگیری گویا و لورنزو می شود. و فرانسیسکو گویا می گوید : چطور جرات می کنی این جمله را بگویی ؟ یعنی من هم فاحشه ام؟؟! و در ادامه لورنزو به گویا می گوید : تو هم فاحشه ای ! تو که برای هر کسی که قدرت را در اختیار دارد حاضری نقاشی بکشی و تنها پول برای تو مهم است ! اما من هر کاری که کردم و هر چه بودم لااقل به آن باور داشتم.
نه پشت بر زین و نه زین به پشت ! لورنزو اسب ِ خود را در همه حال زین می کند !
طولی نمی کشد که دوباره ورق ِ روزگار برمی گردد . با حمله ی سپاه ِ انگلستان دوباره قدرت علیه ِ لورنزو می شود و این بار او به جرم کفرگویی اعدام می شود و اما باورمند تا پای مرگ می رود و تا آخرین لحظه نیز حاضر نمی شود که به کلیسا و کشیش هایش ایمان بیاورد.
سکانس انتهایی فیلم
گاری ای که جنازه ی لورنزو را در آن گذارده اند و کودکانی که دور گاری حلقه زده اند و آواز می خوانند و اینس که دست ِ جنازه ی لورنزو را در دست گرفته و می بوسد و فرانسیکو گویا که از دور آن ها را تماشا می کند ... سکانسی که خود گویای بسیاری از چیزهاست.
در ستایش ِ یک هنرمند
خاویر باردِم ( Javier Bardem)‚ بازیگر اسپانیایی ‚ یک بار دیگر به من نشان داد که اگر نتوان به قطعیت گفت بازیگری والاترین هنر است ‚ لااقل باید معترف بود که بازیگری هنر ِ والایی است ! بازی او و جان بخشی اش به حدی من را در شخصیت ِ لورنزو محو کرد که حال اینجا تمام قد به احترام ِ هنرش بیاستم و کلاه از سر بردارم ! درود بر تو خاویر باردِم ِ هنرپیشه !
ژان ژاک روسو و آزادی ِ انسان
روسو که اثر گذارترین فیلسوف برای فرانسه و شورش های آن بوده و شعار ِ آزادگی ِ انسان را برای مردمش به ارمغان آورده بود ‚ می گفت : انسان آزاد زاده می شود اما پس از آن همه جا در بند است !
فیلم ِ مورد ِ نقد ِ ما بی ارتباط به فلسفه ی روسو و فرانسه و آزادی و اسارت نیست ! پس به خود این اجازه را می دهم که این جمله را به جان ِ شخصیت های داستان بیندازم !
لورنزو با دستهای بسته اما سر ِ بالا اعدام می شود. فرانسیسکو گویای نقاش ‚ همیشه در بند ِ قدرت ِ حاکم است بی آن که بندی در کار باشد! و اینِس پانزده سال به جرم ِ بی جرمی در بند است و پس از آزادی دست در بند ِ دست ِ جنازه ی لورنزو می گذارد.
قدرت ! پول ! و عشق سه بند ِ این سه نفر است.
شاید هم روسو ‚ این فیلسوف ِ احساساتی ‚ پربیراه نمی گفت !
نظرات ()